تبليغاتX
رد پا ...

پرنده

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود

فارغ از هر چي خوشي پرنده خسته بود

عشقشو ازش گرفتن ... مهر غم بهش زدن

زير بار زندگي پرشم شكسته بود...

اشك تو چشمش حلقه زد ...غم به ابروش نيوورد

حتي پره شكستشو به فراموشي سپرد

پر كشيد دوباره باز تو اين زمونه غريب

زمونه اي كه حتي عشق كلامي واسه فریب

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:57 توسط nilofar |

 

شبای رفتنه تو
شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

با هر نفس تو سینه بغضه تو تو گلومه
با هر کی هر جا باشم عکسه تو روبرومه
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته؟
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته؟

شبای رفتنه تو
شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

سپردی عهدمونو بدسته بادو بارون
منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهره تو رامو بسته غم دلمو شکسته
تو این صدای خسته یاده تو پینه بسته
غم دلمو شکسته

شبای رفتنه تو
شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

غرو به باز دوباره شب تو یه انتظاره
ابر تو نگام نشسته خیاله گر یه داره
اسمه تو فریادمه درد تو صدام ترانه
خنده آیینه تلخو بی تو پر از بهانست

آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته؟
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته؟

شبای رفتنه تو
شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:51 توسط nilofar |

صفا

اگه داشتم تو رو دنيام يه صفاي ديگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هواي ديگه داشت
اگه داشتم تو رو رسواي عبادت مي شدم
دلم اين خسته عاشق يه خداي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نويس
واسه من يه قصه هاي ديگه داشت
مي دونم زندگي اينجوري نبود
مرد عاشق يه شبهاي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون ميخونه که جاي منه
شبها اونجا جاي من يه بينواي ديگه داشت
نمي گم با تو واسم، گريه ديگه گريه نبود
با تو اين زمزمه ها يه هاي هاي ديگه داشت

مي دونم پيش تو آروم مي شدم حتي اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلاي ديگه داشت
اگه يارم مي شدي، صاحب دنيات مي شدم
فکر نکن چشمهاي تو يه آشناي ديگه داشت

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط nilofar |

عشق

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید ،

 هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.

 هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد ، تسلیمش شوید ،

 گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجرو حتان کند .

 وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید ،

 گر چه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد ،

 همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.

 زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد ، به صلیبتان می کشد .

 همان گونه  که شما را می پروراند ، شاخ و برگتان را هرس می کند .

 همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را

  که در آفتاب می لرزند نوازش می کند ،

 به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.

 عشق ، شما را هم چون بافه های گندم برای خود دسته می کند.

 می کوبدتان تا برهنه تان کند.

 سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.

 آسیابتان می کند تا سپید شوید.

 ورزتان می دهد تا نرم شوید.

 آ نگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد

  تا برای ضیافت مقدس خداوند ،نانی مقدس شوید..

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:37 توسط nilofar |

گـفتی خداحافظ بـی هیـچ چـون و چـرایـی و ندانـستـی بی صـدا فـرو ریخـتـم کار من افـتـادن اسـت بی هیـچ بـهـانـه

و شکـسـتـن تـقدیـر مـن اسـت

 گفـتـم خـداحافـظ هیـچ نـگفـتـی و این هیـچ نگفتـن تـو،پـایـان مـن اسـت

دریافتمت وقتی   از دل تو برون رفتی ...

خاموش و فراموشم ... من در قفس خانه

با معنی آزادی   دل گشت چو بیگانه   محبوس منم آری

زندانی و در بانی 

رفتی تو از این خانه ... از من تو چه می دانی؟؟

اتفاق های شیرین افتادند ....

تند تند از زمین می ریختند برسر آسمان ....

ستاره ها تک تک آنها را برداشتند ....

و چیزی برای من نماند .....

من چه تلخم امروز

گاهی خیال ها برایت بهانه ای می شوند
 که لبخندی محو بزنی
و گاه اشکی در پی بغضی روانهء چشمانت می کنند ..

گاهی خیال را در پی بهانه ای به کوچهء فراموشی می فرستی ..

 در آنجا باز چهره های هزار چهرهء غمدار خود را می بینی...

افسرده می شوی .. باز می مانی ....گاهی هم از دروغ خسته نمی شوی ... و چهره ها از دیدن هم زار می زنند ... از دیدن آشنایان سوزناک گریه می کنند ....

گاهی خیال ...... امان ازخیال ....

خیال های بی انتها ... و آرزوهایی که سقف ندارند ... ما را به کجا می برند؟

 كاش قلبم درد پنهاني نداشت    چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق     حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را     بي خطر پيمود و قرباني نداشت

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:33 توسط nilofar |

دل بریده

خسته ام از زمزمه توی قفس
خسته ام شاید از این حجم نفس

خسته ام از خستگی از انتظار
خسته ام از زندگی در این مدار

خسته ام از غربت بی انتها
از طلوع و از غروب منتها

خسته ام از شاید از این ازارها
از زبان و زخم یار آشنا

خسته ام از غربت دشت و دیار
از عبور و فاصله٬ دیدار یار

خسته ام از اینهمه تکرارها
از در و هجم قفس ٬ دیوارها

خسته ام از قصه زخم و نمک
فاش میگریم و الله معک

خسته ام دیگر نمی خواهم غمی
از مصیبتهای دنیای دنی

خسته ام از ماه و خورشید و فلک
از همه جور و ستمهای ملک

خسته ام از رنج بی پایان دل
از همه غرقه شدن در آب و گل

خسته ام از اینهمه خسته شدن
روز و شب دنبال یک لقمه شدن

خسته ام از عشق فرهادی ولی
بیستون ها کنده ام اینجا همی

خسته ام اما ولی فرهادی ام
خسته و مجنون دل لیلائیم

خسته ام نام مرا فریاد کن

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:29 توسط nilofar |

منم ان مسافر

 

عشق آسمون

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آيينه‌ها به انتظار نشسته بود

مي‌خواست كه از اينجا بره اما نمي‌دونست كجا
دلش پر از گلايه بود ولی نمی‌دونست چرا

دفتر خاطراتشو ، رو طاقچه جا گذاشت و رفت
عكسای يادگاری‌شو ، برای ما گذاشت و رفت

دل كه به جاده می‌سپرد كسي اونو صدا نكرد
نگاه عاشقونه‌ای برای اون دعا نكرد

حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمی‌زنه
تو لحظه‌های بی‌كسيش پرنده پر نمی‌زنه

با كوله بار خستگی ، تو جاده‌های خاطره
مسافر خسته من ، يه عمره كه مسافره

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:20 توسط nilofar |

براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش بدارند
قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد و قلبي که جواب بگويد
قلبي براي من و قلبي براي انساني که من ميخواهم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:18 توسط nilofar |

کوچه زندگی

می توان در کوچه های زندگی                   

                               پاسخ لبخند را با ياس داد

می توان جای غروب عشق را                  

                                   به طلوع ساده احساس داد

می توان در خلوت شبهای راز                   

                            فکر رسم آبی پرواز بود

می توان تا فرصت ادراک هست                      

                                   با خلوص ياس ها هم راز بود

می توان در آرزوی کودکی                 

                                          با حضور يک عروسک سهم داشت

می توان گاهی به رسم ياد بود                          

                                        در دلی يک شاخه‌ نيلوفر گذاشت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:16 توسط nilofar |

راز شب

شب سردی است و من افسرده
 راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

میکنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی این ویرانی
بی خب آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم از این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چرا تاریک است

خندهای کو که به دل آویزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که به آن آویزم

مثل این است که شب نمناک است
دیگران هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

                                               سهراب سپهری

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:14 توسط nilofar |

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً